محمد قدرت الله گوياموى

12

تذكرهء نتائج الافكار ( فارسي )

وقت سحر چو ، اى گل ! خندان برآمدى * صد چاك كرد صبح گريبان خويش را * * * نشد ز روز ازل جز غمت حوالهء ما * بود ز خون جگر باده در پيالهء ما فغان كه صحبت او بر دلم بلا آورد * شكست آخر از آن سنگ آبگينهء ما * * * دو چشم مست خود را سرمه‌سان چون مىكنى ظالم * كه تيغ تيز كى محتاج مىباشد فانى را از تلاطم‌هاى بحر چشم من ترسيدنى است * غرق خون روزى كند اين چشم طوفانى را * * * طرفه جايى كه نشست من و توست * دامن عيش به دست من و توست منزلت در دل و دل‌بستهء زلف * زلف مشكن كه شكست من و توست * * * رخت چو رونق بازار نوبهار شكست * به چشم بلبل شيدا هزار خار شكست چكيده بادهء خون جگر ز ساغر چشم * چو شيشهء دلم آن شوخ مىگسار شكست * * * بس اشك شرربار كه از چشم ترم ريخت * مژگان ز دو چشمم همه تن آبله‌پوش است * * * قدرت سرى كه داشت به قربان تيغ او * افكند و خوش نشست كه بارى به دوش داشت * * *